little miss sunshine

لیتل میس سانشاین( ترجمه اش نکنید که چیزی از تویش در نمیاید) از آن فیلم های جمع و جور و بی ادعاست که بیش از هر چیز سعی در نشان دادن ارزش خانواده دارد که کم کم دارد در غرب معنای اصلیش را از دست می دهد. فیلم به خوبی این قضیه را درک کرده است و با داستانی ساده این مشکل را مطرح می کند. برگ برنده ی فیلم هم همین سادگی و بی ادعاییش است که خیلی راحت داستان کم نقصش را مطرح می کند و به زیبایی از افتادن به دام احساسات افراطی می گریزد. و البته طنز شیرین و لطیفش.
افراد این خانواده فاصله ی زیادی با هم دارند. خیلی بیشتر از فاصله ی بین اتاق هایشان. که اگر زیر یک سقف زندگی نمی کردند به سختی می شد فهمید که یک خانواده اند. تنها اشتراکشان همین هم خانه بودنشان است. وقتی تیتراز معرکه فیلم تمام می شود و ما می فهمیم افرادی که دیدیم عضو یک خانواده اند تعجب می کنیم. افراد تشکیل دهنده ی این خانواده از این قرار است: پدر خانواده به نام ریچارد که قصد دارد کتابی در مورد راز های موفقیت به چاپ برساند و مدام متدهای دیوانه کننده اش یا همان نه مرحله اش را روی اعضای خانواده اش اجرا می کند. در سخنرانیش هم می بینیم که کسی از ایده هایش استقبال نمی کند. مادر خانواده که بعدا در موردش خواهم گفت. پدر بزرگ خانواده که از آن پیرمردهایی است که هنوز در دهه ی هفتاد و دوران جنگ ویتنام زندگی می کند. معتاد به کوکائین است و مدام الفاظ رکیک به کار می برد. پسر جوان خانواده به نام دواین که آرزوی پرواز با جت های جنگی را دارد دارد و تا وقتی که به این آرزویش نرسد با کسی حرف نمی زند و نه ماهی هست که چیزی نگفته و از طریق نوشتن روی یک دفترچه ی جیبی با دیگران ارتباط برقرار می کند. دایی خانواده، فرانک، که اخیرا دست به خودکشی نا موفقی زده است. در ضمن هم جنس باز هم هست. و در پایان دختر کوچولوی خانواده به نام الیو که آرزوی شرکت در مسابقه ی زیبایی و استعداد دختران هفت ساله(همان عنوان فیلم) را دارد. البته خیلی هم تپل است که همین شانس برنده شدنش را به شدت کاهش می دهد. و سفر این خانواده برای شرکت در مسابقه هسته ی داستان فیلم را تشکیل می دهد.
میز شام خانواده بیشتر به صحنه ی دوئل شبیه است. مدام با هم بحث میکنند و دایی فرانک که تازه به این جمع اضافه شده با تعجب این صحنه ی شام را نظاره می کند. همان جا از دواین می پرسد چرا با کسی حرف نمی زنی؟ دواین روی دفترچه اش می نویسد: از همه متنفرم. فرانک باز می پرسد: حتی از خانواده ات؟ و دواین برای تاکید روی کلمه ی همه خط می کشد. خب این نمی تواند وضع ایده آلی برای یک خانواده باشد. قضیه وقتی جالبتر می شود که همه این افراد مجبور می شوند با یک ون قراضه عازم یک سفر شوند. این یعنی برای چند ساعتی فاصله ی بینشان کمتر خوهد شد. کسانی که نمی توانند توی یک خانه همدیگر را تحمل کنند چگونه می توانند توی یک ماشین با هم بسازنند. جر و بحث ها توی ماشین بدتر از همیشه ادامه دارند ولی خب می دانیم که نباید این جوری باشد.
این وسط ماشین خراب می شود و اینها مجبور می شوند هر بار برای روشن کردن همه با هم هلش بدهند. اما این خبر خوبیست. در صحنه ی هول دادن ماشین برای اولین بار روی صورتشان لبخندی می بینیم.انگار خیلی وقت است که کاری را با هم انجام ندادند.فکر کنم همه ی شما لذت این لحظات را تجربه کرده اید. و وقتی همه سوار ماشین می شوند دایی فرانک از خوشحالی می گوید عالی بود سربازها، عالی بود. شاید همین ماشین باعث شود که این خانواده دوباره شکل خودش را باز یابد. می بینید؟ یک خانواده به یک بهانه ی کوچک مثل همین حل دادن یک ماشین درب و داغان نیاز دارد تا دوباره سامان بگیرد.
این سفر با اتفاقات ناخوشایندی همراه می شود به پدر خانواده خبر می رسد که کتابش چاپ نخواهد شد. اینکه پدر همیشه خود را یک برنده ی مسلم می دانست و حالا کتابش چاپ نشده ضربه ی مهلکی بر او وپیکره ی اعتقاداتش وارد می سازد. همان شب پدر بزگ بر اثر مصرف زیاده از حد مواد در می گذرد. و از همه بدتر کمی بعد وقتی الیو دارد تست کورنگی که از بیمارستان برداشته را نشان دواین می دهد، متوجه می شویم که دواین کور رنگ است و چنین آدمی طبق قوانین نمی تواند خلبان شود. می توان تصور کرد که کسی این چنین مصمم که تا وقتی به هدفش رسیده زبان باز نمی کند، چه حالی می شود هنگامی که می فهمد آرزوی عزیزش از همان اول عبث بوده است. ماشین را کنار می زنند و دواین از ماشین بیرون می جهد و اولین کلمه ای که به زبان می آورد همان کلمه ی معروف انگلیسی است که با حرف شروع می شود. شروع جالبی نیست.
اما با همه ی این سختی ها حالا افراد خیلی به هم نزدیکتر شده اند. و در مسابقه ی الیو این نزدیکی و حمایت به اوج می رسد. وقتی دواین و فرانک مسابقه را می بینند و می فهمند الیو هیچ شانسی ندارد، سراغ مادر می روند تا الیو را از شرکت در مسابقه منصرف کند تا مبادا باختش او را بیازارد و دواین:«نمی ذارم یه عده احمق در مورد الیو قضاوت کنند». و وقتی الیو روی سن می رود این حمایت به اوج خود می رسد و خانواده هم به او می پیوندد و روی سن رقص فاجعه بار الیو را همراهی می کنند که این شاید بیش از هر چیز جشن گرفتن پیوند دوباره ی خانواده شان است.
و اما شخصیت مادر خانواده سوای همه ی کج خلقی ها و بازنده بودنش نماد نقش زن و مادر در خانواده است که صرف حضورش خانواده را زنده نگه می دارد. همان صحنه ی شام اول فیلم و تاکیدش بر حضور همه ی اعضای خانواده سر میز نمونه ای از این نقش پررنگ و انکار نا شدنی است. و این هنگام روبرو شدن با مشکلی همه ناخودآگاه به سوی او بر می گردند. و دواین جایی می گوید:« تو مادری. باید از الیو حمایت کنی» البته اینها همه بدیهی هستند فقط می خواهم زیبایی نمایش این نقش زن در خانواده در این فیلم را بیان کنم.
شاید در پایان سفر همه بازنده های بزرگی هستند اما به چیزی دست یافته اند که ارزش همه ی آن هدف های سوخته را داشت: خانواده
دواین: اگه قرار باشه پرواز کنم خودم یه راهی واسه ش پیدا می کنم.
نظرات ()
|
به رنگ ارغوان

اولین چیزی که با دیدن به رنگ ارغوان از ذهنم می گذرد این است که شاید برای همان پنج سال پیش ساخته شده است. شاید اگر آن موقع می دیدمش می توانستم دوستش داشته باشم. البته اینکه فیلم در جشنواره ی سال گذشته جایزه گرفت چیز غافلگیر کننده ای نبود. از همان فیلم هاست که هم منتقدها را تحت تاثیر قرار می دهد و هم تماشاگر عادی را. پر رنگ و لعاب و خوش تصویر است و خب همان بحث توقیف شدنش و نام حاتمی کیا هم می تواند بازار فیلم را گرم کند. ولی از نظر من از آن فیلم هاست که نشان می دهد که هر چقدر هم کارگردانی خوب باشد باز نمی تواند ضعف های فیلمنامه را بپوشاند.
حمید فرخ نژاد در نقش یک مامور مخفی حرفه ای و کاربلد ظاهر شده است که بناست یک سوژه ی مؤنث را تحت نظر بگیرد. اما جایی در میانه ی فیلم همین مامور را می بینیم که روی درختی نشسته، پتویی دور خودش پیچیده و دارد به یاد سوژه ای که عاشقش شده اشک می ریزد. این صحنه به خودی خود خنده دار است حالا هر چه مقدمه چینی هم خوب باشد ولی اینجا مقدمه ای هم چیده نمی شود. اینکه یک مامور چطور اینگونه پا روی وظیفه اش می گذارد و عاشق می شود برای مخاطب قابل باور نیست. هیچ دلیل منطقی (و حتی غیر منطقی) برای این مسئله بیان نمی شود.فقط با دیدن یک سری تصاویر که از ذهن مامور می گذرد و شنیدن یک موسیقی پر احساس باید این رومانس را باور کنیم!!! جایی همین مامور در مورد دختر به مافوقش می گوید« با اونای دیگه فرق می کنه » که خب البته باز خنده دار است که بفهمیم این مسائل در گفتگوهای نظامی و امنیتی هم مطرح می شوند. فرخ نژاد نه به عنوان یک مامور قابل باور است نه به عنوان یک دانشجو و نه به عنوان یک عاشق. این گونه شخصیت ها باید مولفه ای داشته باشند تا بتوانند مخاطب را با خود همراه کنند. حتی حرفه ایی بودن، حتی خشن بودن. ولی این شخصیت خیلی سر در گم است. کاش حداقل به عنوان یک مامور، خوب ترسیم می شد. اینکه مدام با دوربین و لپ تاپش ور می رود برای اثبات حرفه ایی بودنش کافی نیست. صحنه ای هست که فرخ نژاد وارد یک درگیری مسلحانه می شود که دوربین بیرون خانه می ماند و بعد صدای چند گلوله شنیده می شود. کاش این درگیری به تصویر کشیده می شد تا باور کنیم این شخصیت می تواند است با اسلحه کار کند. البته این هم شاید از ترفند های حاتمی کیا بوده که نمی خواسته نشان دهد شخصیتی که قرار است عاشق شود گلوله ای از اسلحه اش شلیک شود. ولی این اعمال جزئیات نمی تواند غیر قابل باور بودن این عشق را لا پوشانی کند. شخصیت پدر هم برای مخاطب کمی عجیب جلوه می کند. یک مجرم سیاسی که ما هیچ شناختی از شخصیتش در طول فیلم بدست نیاورده ایم حالا می آید فقط برای دیدن دخترش خودش را به کشتن می دهد.هنوز هم قابل باور نیست.
همان طور که گفتم فیلم به عنوان یک عاشقانه هرگز قابل باور نیست ولی به عنوان یک تریلر هم نمی توان از ان لذت برد. نه به آن صورت اکشنی دارد و نه تعلیق قابل باوری در فیلمنامه گنجانده شده و تعلیق جزیی فیلم هم بیشتر به کار حاتمی کیا مربوط می شود تا نویسنده. به هر حال همین طور که گفتم با یک لپ تاپ و یک دوربین نمی تون یک تریلر خلق کرد.
ولی خب می توان همه ی این قضایا را به غریب بودن تریلر جنایی در ایران نسبت داد. مخصوصا اگر کمی هم مایه های سیاسی داشته باشد. تا اینکه چند فیلم بد در این ژانر ساخته نشود نمی شود انتظار فیلمی خوب داشت. اما کارگردان و فیلمبردار جلوه ی بصری زیبایی به فیلم بخشیده اند. می توان از سکانس های چشم نواز و تعلیق های تصویری این فیلم لذت برد.
اخیرا دیدم
کیفر: فیلم خوبیست گرچه هنوز از اغراق های فتحی در رنج است.صحنه ی مونولوگ جمشید هاشم پور که راه می رود و شیشه پرت می کند این طرف آن طرف خنده دار از کار درآمده.
ریسمان باز: چنگی به دل نمی زند. بعضی از صحنه هایش به شدت تصنعی هستند ولی از دو بازی خوب بابک حمیدیان و پژمان بازغی بسیار لذت بردم.
inception

چیزی که در مورد این فیلم به راحتی می تواند تماشاگر را جذب کند، داستان پر پیچ و خم و موضوع بکر آن است. البته شاید در ابتدا مخاطب قصه را با فیلمی مثل ماتریکس مقایسه کند اما به زودی می فهمد که اینسپشن راه خودش را پیدا کرده و می رود و همین تازگی باعث می شود بیننده گارد خود را پایین آورده و با دنیای فیلم همراه شود و ببیند انتهای این دنیا و این ماجرا به کجا خواهد رسید. احتمال دارد بارها از شدت هیجان روی صندلی تان جابجا شوید و برای یک لحظه هم نتوانید چشم از فیلم بردارید. چون به راحتی با از دست چند ثانیه و یا یک دیالوگ در برزخ فیلم گم خواهید شد. هر لحظه از فیلم بار اطلاعاتی زیادی دارد بناراین همراهی همه جانبه ی مخاطب را می طلبد. که البته همان طور که گفتم به راحتی می تواند بیننده را به دنبال خود بکشاند اما هشیاری او برای فهم درست داستان بسیار ضروری است. در جاهایی از فیلم این نیاز را احساس می کنید ک فیلم را متوقف کرده و فکر کنید کجایش هستید و حالا در رویای کدام کاراکتر سیر می کنید و حتی گاهی اوقات فیلم را به عقب بر گردانید تا ببینید چه شد که به اینجا رسیدید. با تماشای دوباره ی فیلم می توانید به خیلی از سوالهایی که با یکبار دیدن فیلم در ذهنتان ایجاد شد و جوابی هم برایشان پیدا نکردید، پاسخ دهید. کریستوفر نولان قبلا هم در فیلم شوالیه ی تاریکی و آغار بتمن چیره دستی خود را در ایجاد سکانس های اکشن و تعقیب و گریز نشان داده بود اما آیا تنها عامل جذابیت فیلم اینها هستند؟ باید بگویم که نه...فیلم حول یک رابطه ی عاشقانه ی پر پیچ و خم می چرخد که خب می تواند طرفداران رمانس های هشیارانه را هم راضی نگه دارد. و خب البته چند کارکتر که خوب پرداخت و توسط یک تیم خبره ی بازیگری اجرا شده اند. اما مهمترین اشکال فیلم همان مشکلی بود که شوالیه ی تاریکی هم با آن روبرو بود: عدم هماهنگی بین صحنه ی های پر هیجان فیلم و سکانس های آرام تر فیلم. به طوری شاید قبل از این مخاطب با زیر و بم دنیای خواب و رویا و قوانین خاص آن آشنا شود ناگهان خود را وسط رویای اول و باز رویایی در دل آن و همین طور... باید به تماشاگر فرصت داد تا کمی خود را باز بیابد و بتواند ساختار داستان را در ذهن خود باز آفرینی کند. انگار نولان برای به انجام رساندن قصه اش زیادی عجله دارد و گهگاه مخاطب را فراموش می کند. خب همه ی اینها به این معنی نیست که مخطبان کم حوصله نمی توانند از فیلم لذت ببرند. آنه هم می توانند از جلوه های بصری و دیدن دی کاپریو و سایر بازیگران خوب روی پرده لذت ببرند. فیلم های تازه: resident evil 4: یکی از بدترین فیلم هایی که در عمرم دیده ام. صحنه های اکشنش و همین طور بازی های بازیگرانش خنده دار هستند children are all right: فیلمی عالی برای کسانی که از روابط پیچیده و غیر معمول انسانی لذت می برند. صحنه های کمدی و همچنین درام بی نظیری دارد. با بازی عالی جولین مور و آنت بنینگ
هفت دقیقه تا پاییز

دلایل زیادی وجود داشت که مرا به دیدن این فیلم ترغیب می کردند. شاید مهمترینش بازگشت هدیه تهرانی(بازیگر محبوبم) به عرصه بود. همچنین نقدهای اکثرا مثبتی که فیلم دریافت کرده بود و ترکیب کنجکاوی برانگیز بازیگران فیلم. ولی خیلی زود فهمیدم همه ی این هیجانات و کنجکاوی ها بیهوده بود. آدم انتظار دارد با فیلم خاصی روبرو شود. ظاهرا کارگردان هم همین انتظار را از اثرش داشته اما حاصل این توقعات فیلم عجیب و غریبی شده است که نه داستان مشخصی دارد نه بازی های خوبی. گاهی وقتها هم فکر می کنیم برای تاثیر گذاری روی مخاطب ساخته شده که اگر دم به تله ندهیم تاثیری هم رویمان نمی گذارد.
مدت زمانی طول می کشد تا داستان فیلم جا بیفتد و تا می خواهیم با فیلم همراه شویم ناگهان مسیر فیلم عوض شده و به مرثیه گونه ای نظیر زیر تیغ تبدیل می شود و بعد هم باید شاهد احساساتی شدن یه عده بازیگر باشیم. خیلی خیلی شلخته است. آدم ها می آیند و می روند و دیالوگ می گویند و معلوم نمی شود برای چه....لوکیشن ها عوض می شوند و ما هنوز مات و مبهوت می مانیم که چه. ریتم مشخصی ندارد و فکر می کنیم این سکانس ساخته شده تا فقط هنرمندی یک بازیگر را ببینیم و سکانس بعدی برای بازی هدیه تهرانی ساخته شده و همین طور تا اینکه همه ی بازیگر ها اظهار وجود می کنند و این وسط همه چیز سر مخاطب بینوا خراب می شود. متاسفانه مقدمه ی خوبی چیده نمی شود و خیلی ناگهانی به فوران احساسی یک بازیگر بر می خوریم و تا می آییم نفسی تاز ه کنیم بازیگر بعدی خود نمایی می کند. این نقاط اوج احساسی بازیگران زیادی توی ذوق مخاطب می زند. بازی بازیگر ها هم اکثر لحظه ها دچار اغراق می شود.مخصوصا هدیه تهرانی که زیادی دستانش را به طرز نا مشخصی در هوا حرکت می دهد. ولی فاجعه ی این فیلم مطمئنا خاطره اسدی است. لحظه هایی که در مرکز سکانس قرار دارد تقریبا غیر قابل تحمل هستند. جایی خواندم که نسبت به کوتاه شدن نقشش در این فیلم اعتراض کرده بود ولی خب حالا فکر کنم باید ممنون تدوین گر فیلم باشد.
لحظه ای که هدیه تهرانی با جنازه ی دخترش وارد خانه شد و این طرف و آن طرف می رفت بیشتر آدم را یاد فیلم های پارودیک می انداخت. دوست داشتم همانجا تبدیل به یک کمدی می شد. خیلی از سکانس های فیلم همین گونه اند. یعنی تیر کارگردان خطا رفته. اکثر بحث و جدل ها بین زوج های فیلم خسته کننده در آمده اند تا چالش بر انگیز. در ضمن گاف های صحنه هم انقدر زیاد هست که مخاطب را به خنده می اندازد و دیگر نمی شود ازشان چشم پوشید.
می شود فکر خلاقی که پشت این فیلم است را دید و رگه هایی از جذابیت را در داستان پیدا کرد ولی این ایده ها در نیامده اند و خیلی وقتها تاثیر وارونه روی مخاطب دارند. این فیلم را دوست ندارم چون فکر می کنم می خواهد از مخاطب باج بگیرد.
طلا و مس
اخباری که از گوشه کنار در مورد این فیلم به گوشم رسیده بود کمی مرا نگران کرده بودند که نکند باز با یکی از همان فیلم های حوزوی روبرو هستیم. البته نمی گویم که این فیلم ها خوب نیستند ولی با وجود شاهکاری مثل زیر نور ماه و فیلم های دیگر پرداختن به این مقوله می تواند به راحتی در دام تکرار و کسالت گرفتار شود. اما وقتی نگار جواهریان جایزه ی بهترین بازیگر نقش اول زن را به خاطر این فیلم گرفت تا حدودی خیالم راحت شد که حداقل یک شخصیت زن پر رنگ در این فیلم حضور دارد و همین می تواند این یکی از سایر فیلم هایی با این سبک و سیاق متمایز نماید.
موضوع فیلم در نگاه اول خاص به نظر می رسد که گمان می رود فقط با استقبال عده ای محدود روبرو شود.موضوعی که عده ی زیادی با آن سر وکار ندارند و به همین دلیل از دید اهل هنر وقلم به راحتی پنهان مانده است.البته نباید فراموش کرد که وارد شدن به این مضامین به درایت و روشن بینی خاصی نیاز دارد. طلا و مس بیش از هر چیز یک داستان عاشقانه است بین یک زن و شوهر. یک روحانی که به آرامی و از دل یک مصیبت به زیبایی های همسرش پی می برد و عاشقش می شود. همین طور که می بینید فیلمساز پا به منطقه ای پر ریسکی گذاشته و کمی انحراف از خط میانه روی می توانست اثر را با اعتراض ها و بایکوت ها روبرو کند. خوشبختانه فیلم در درجه ی اول فقط داستان عاشقانه اش را روایت می کند و شاید بتوان روحانیت را به عنوان عامل پیشبرنده یا به عبارتی مک گافین داستان قلمداد کرد.
آقا سید رضا طلبه ی جوانی ست که برای بهره بردن از محضر استادی به همراه خانواده اش عازم تهران شده است. گرفتاری های زندگی در یک کلان شهر و مشغولیت های ذهنی، سید رضا را از خانه و خانواده اش بیشتر و بیشتر دور می کند. تا اینکه همسرش به بیماری ام اس مبتلا می شود. این چند خط خلاصه ی داستان تماشاگر را به سوی انتظار برای رخ دادن یک معجزه سوق می دهد ولی ساختار و روند فیلم به گونه ای است که هنگام تماشایش این حالت برای مخاطب پیش نمی آید. به عبارتی فیلم بیشتر در پی تبعات عاطفی و تغییراتی است که در منش و احوالات شخصیت های داستان رخ می دهد. فیلم مخاطب را در انتظار هیچ چیز نمی گذارد بلکه بودن و توجه به زمان حال را از او می خواهد.
بیشترین نگرانی سیدرضا تنهایی بچه ها و کلاس های درسش است. شاید زهرا سادات تا به حال فقط کسی بود که از بچه های او مراقبت می کرد و برایش غذا می پخت. نه بیشتر. ولی رفته رفته کمبود گرمای او را در خانه احساس می کند. زیبایی های همسرش را از دیگران می شنود. چیزهایی که خودش هیچگاه متوجه آنها نبوده است. انگار به این موضوع عادت کرده است که معشوق نادیدنی و دست نیافتنی است. غیبت و دوری زهرا سادات چنین وجهه ای به او می دهد و او را برای معشوق بودن نزد سیدرضا قابل قبول می کند. کم کم چشمش به زیبایی های همسرش باز می شود و باورش می شود که معشوق می تواند زمینی هم باشد.
خوبی فیلم اینجاست که به طرز رندانه ای از افتادن به دام کلیشه های رایج فیلم های مذهبی دوری کرده است. در فیلم هیچکس روی منبر نمی رود و هیچکس موعظه نمی کند. کسی خوب یا بد نیست ،که آدم هایی باور پذیر از دل همین اجتماع خودمان هستند. و اشارت های مذهبی هم اکثرا در دل درام جا خوش کرده اند و کم پیش میاید که از روایت بیرون بزنند. و حتی آیاتی از قرآن هم که روایت می شوند در خدمت پیشبرد داستان هستند.
البته فیلم سراسر طلا نیست. اشکالاتی هم دارد اما این ایرادات به راحتی قابل قبول هستند و در مقابل نکات مثبتش قابل چشم پوشی. به عنوان مثال شخصیت پرستار که احتیاج به معرفی بیشتری داشت و کارگردان احتمالا به خاطر ترس از کلیشه ای شدن این شخصیت(که ترسی منطقی هم هست) از این کار پرهیز نموده است. یا تلخ شدن بیش از حد فیلم در برخی از صحنه ها که به قول معروف پیاز داغ قضیه را زیاد کرده بود و انگار فقط برای افزایش بار تراژدی به فیلم الصاق شده بودن.
گفتم نباید منتظر معجزه بود ولی اتفاق می افتد البته نه از نوع فیزیکی اش. معجزه همان خارج شدن آخرین جملات فیلم از دهان سید رضا است: دوست دارم، خیلی دوست دارم.

آواتار
تصاویر سه بعدی این فیلم را بگذارید کنار و خواهید دید که هیچ چیز تازه ای برای عرضه کردن ندارد. می گویند که آواتار مرزهای تصویری سینما را در نوردیده است ولی در همان حد باقی می ماند چون عملا باز دارد داستانی تکراری را بیان می کند.به طوری که بعد از نیم ساعت که از زمان فیلم می گذرد کم کم وجهه ی کسل کننده ی فیلم خود را نمایان می کند.اینکه کامرون چگونه توانسته سرزمین رویایی پاندورا را به کسالت بکشاند من هم در عجبم.کامرون در این فیلم سعی در خلق تمدنی جدید داشته است که در این امر به توفیق چندانی دست نیافته است.ما تا انتهای فیلم ار تمدن ناوی ها چیزی نمی فهمیم جز اینکه در هنگام خطر جیغ می زنند و گهگاه سوار اژدها می شوند.کارگردان اکثر زمان فیلم را به صحنه های پر هیجان فیلم و به رخ کشیدن جلوه های ویژه اش اختصاص داده است. قصدم مقایسه ی این فیلم با شاهکاری مثل ارباب حلقه ها و حتی اپوکالپتو نیست که آنها در خلق تمدن بسیار موفق عمل کرده بودند چرا که آنها ما به ازای خارجی داشتند(کتاب تالکین در مورد ارباب حلقه ها و تمدن مایا در اپوکالپتو) و این طور نبود که فقط یک نفر پشت خلق این تمدن باشد. ولی به هر حال مخاطب از این کارگردان انتظار بیشتری دارد.اینجا بیشتر با کامرون تکنیسین طرف هستید تا کامرون قصه گو.
نکته ی دیگر اینکه خیلی باید منتظر ماند به صحنه های اکشن فیلم برسیم که فکر می کنم پس از دو ساعت و نیم سیر در پاندورای سه بعدی دیگر رمقی برای تماشاگر باقی نخواهد ماند که بخواهد به نظاره ی جنگی عظیم بنشیند. گذشته از این کلیشه های موجود در صحنه های اکشن آنقدر زیاد هستند که باورش برایمان سخت که این کارگردان همان کسی است که ترمیناتور را ساخته بود. تعلیق های موجود در این صحنه ها هم بسیار پیش پا افتاده و قدیمی هستند.
شخصیت منفی فیلم بسیار تک بعدی است و انگار از دل بازی های کامپیوتری بر خاسته است. حتی ربات فیلم ترمیناتور هم اینقدر خشک و بی رمق نبود.بازیگر این نقش هم تا جایی که توانسته انواع کلیشه ها در بازیش جا داده تا هر چه بیشتر صحنه های نبرد را خشک و بی مزه جلوه دهد.
ولی انگار کامرون به فرمول شکستن رکورد گیشه دست یافته است. عشق در دل یک عظمت. در تایتانیک هم عظمت همان غرق شدن کشتی بود . در اینجا جلوه های سه بعدی پاندورا. ولی درست مثل تایتانیک فیلمی خواهد بود که فقط از فروشش صحبت خواهند کرد نه داستان و یا زیبایی های رواییش.

لبه ی تاریکی

ظاهرا نقش آفرینی خوب لیام نیسن در تریلر/اکشن ربوده شده بالاخره مل گیبسون را متقاعد کرد که پس از هشت سال به جلوی دوربین باز گردد. بازگشت خوبی هم دارد و نقشش را به خوبی ایفا کرده اما این بازگشت به این معنی نیست که با فیلم خوبی روبرو هستیم.
مل گیبسون در نقش مامور پلیسی ظاهر می شود که پس از کشته شدن دخترش چیزی برای از دست دادن ندارد بنابراین دست به انتقام و همان تکروی های لجوجانه و بی مهابانه می زند.قاتلین دخترش را می کشد، دست چند سناتور هم رو می شود و سر انجام خود پدر انتقام جو هم کشته می شود که به نظر می رسد کشتن مل گیبسون بیش از هر چیز برای این بوده است که خط داستانی کمی با فیلم ربوده شده متفاوت باشد. هر دوی این فیلمها کاراکتری را عرضه می نماید که به نظر می رسد به خاطر فقدانشان چیزی جلودارشان نیست؛حتی قوانین. راهی را می روند که فکر می کنند درست است و سن بالا هم مانعی برای صحنه های اکشن فیلم نیست. نظیر اینگونه قهرمان ها در فیلم ها ی چند سال اخیر به وفور یافت می شود.مثل بروس ویلیس در شهر گناه یا ویگو مورتنسن در فیلم های تاریخی از خشونت و قول ها ی شرقی. به نظر می رسد اینها قهرمان های هزاره ی سوم هستند. شاید زمانی غرور همفری بوگارت و غرابت مارلون براندو و بعدها خودویرانگری های پل نیومن قهرمان های زمانه شان بودند ولی حالا مردهایی تنها که بی توجه به هنجارها در راه هدفشان گام بر می دارند بدل به شمایل آرمانی مردم شده اند. به نظر می رسد انسان عصر حاضر بیش از هر چیز با قوانینی سر ستیز دارد که خود آنها ار وضع نموده است.قوانین و دولت حالا تبدیل به ضد قهرمان های مدرن تبدیل شده اند.مخصوصا بعد از حوادث یازده سپتامبر اینگونه بی اعتمادی به سیاستمداران و دولتمردان افزایش یافته.در فضای پر اضطراب بعد از حملات تروریستی به نظر می رسد انسان نمی تواند به هیچکس جر همان حس و غریزه ی خود اعتماد کند.بحث در این باره را موکول می کنم به زمان و مکانی بهتر.
مهمترین اشکال لبه ی تاریکی یکسان نبودن ریتم فیلم است و این عدم یکنواختی تا آخر فیلم ادامه پیدا می کند. به عنوان نمونه به صحنه های گفتگوی مل گیبسون با دخترش دقت کنید. اینها به خودی خود صحنه های خوبی هستند ولی اینجا جایشان نیست و به کلی مخاطب را از فضای جنایی و رمزآلود قصه باز می راند.این قضیه در مورد صحنه ای اکشن فیلم هم صدق می کند. انگار مارتین کمپل چند صحنه ی حذف شده از فیلم کازینو رویالش را اینجا به کار برده است.اینها همه باعث سردرگمی تماشاگر می شود و تا اینکه مخاطب بخواهد با صحنه ها ارتباط برقرار کند، ریتم فیلم به کلی تغییر پیدا می کند و یک نوع شلختگی در ذهن تماشاگر ایجاد می کند.
ولی به هر حال فیلمی است که مل گیبسون را دو باره به بازی دعوت کرد.برای همین هم که شده برایش احترام قائلیم.
هر شب تنهایی

فیلم جدید رسول صدر عاملی به طرز رندانه ای از افتادن به دام کلیشه های رایج فیلم های مذهبی فرار می کند و به خوبی توانسته جذابیت های این گونه فیلم ها را نیز حفظ کند. شعار نمی دهد و درگیر احساسات گرایی معنوی نمی شود بلکه در درجه اول سعی می کند داستانش را پیش ببرد و از چاشنی معنویت برای باز کردن وجوه شخصیت اصلی و صحبت درباره ی تنهایی انسان استفاده می کند. و احساسات را حواله ی تماشاگر می کند و این طور نیست که مجموعه ای از احساسات دستمالی شده را پیش روی ما قرار دهد.
فیلم از صدای روایت کننده ی شخصیت اصلی برای جلو بردن داستان استفاده می کند که با توجه به حضور لیلا حاتمی در این نقش ایده ی خوبی به نظر نمی رسد. این بازیگر صدای رسایی ندارد و لحن نچسبش هم بیشتر تماشاگر را پس می زند. بسیاری از این روایت گری ها هم اضافه هستند. مثلا صحنه ای که عطیه از ان دخترک جدا می شود ما عملا نیازی به روایت تنهایی از زبان لیلا حاتمی نداشتیم و این بهت را می شد از نگاه او فهمید. شخصا هیچگاه طرفدار بازی لیلا حاتمی نبوده ام. مثلا به صحنه ای جگر خوردنش با آن دخترک نگاه کنید. خنده هایش به شدت تصنعی و گهگاه آزار دهنده می نماید که البته انتقاد از بازی او را هم می گذارم برای فرصتی بهتر. ولی حامد بهداد حضور آرام ،کنترل شده ای و یکدستی در این فیلم دارد. بر خلاف دیگر نقش آفرینی هایش که معمولا ریتم بازی از دستش خارج می شود.
← صفحه بعد


نظرات ()